۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه


با زورقی از عشق تو همصحبت دریا شدم
رقصان چو موج سرکشی شیدا و بی پروا شدم

دل را به شوق آغشته ام بس کینه ها را کشته ام
از وسعت دریاچه ات من راهی دریا شدم

گفتی زمینی نیستی اشکی و آهی نیستی
بی شک تو آدم نیستی هرچند که من حوا شدم

الماس بر خورشید کشم تا شیشه ام چشمان توست
آنگه میان رقص نور امروز تا فردا شدم

با تو مکان ها رفته ام دریا دلان را دیده ام
جام حهان نوشیده ام هم دین و هم دنیا شدم

فروغ سمیعی
یکپارچگی

قلمم را در میان انگشتان خسته ام در آغوش می کشم تا آن را با آهنگ درونم، با آوایی مبهم، با نوایی بی- ریا، با صدایی خسته از روزمره گی به رقص بر روی کاغذی در آورم که خود نمی داند بی جانی دو بعدی است که به جانداران جانی تازه می بخشد.
شروع به کشیدن می کنم؛ کشیدن اشکالی مبهم تر و پیچیده تر از ماهیت بشر. ذهنم را می گسترم، می خواهم خلاق باشم. در گوشه ای از کاغذ تصویری از دریایی می کشم که سعی دارد تلاطم امواج را در خود ببلعد. در گوشه ای دیگر از کاغذ کهکشانی پر ستاره می کشم که بی حرکت و در عین حال پویاست. در پایین کاغذ شروع به خلق تصویری از یک ساختمان می کنم، یک ساخته ی دست بشر، یک شیء که حتی سازنده اش نمی داند که متحرک است یا ایستا. در جایی دیگر گذر زمان را به رخ تصویر می کشم در قسمتی هم قفس باور و سرنوشت را یاد آور می شوم . هنوز جایی در بالای صفحه خالی است، انسانی می کشم استعاره از خودم، استعاره از نظاره گری گیج و سر در گم که نمی داند در چه چیز مستهیل شود. در باور های ذهنی؟ در زمان؟ در زندگی؟ در عشق؟ در جهان؟ منطق؟ رویا؟ سرنوشت؟... اما هیچ کدام پاسخگوی یک وجود بی نیاز نیازمند نیست!
تصویر را روی میز می گذارم از فاصله ی بیشتری به آن نگاه می کنم، تنها چیزی که مشخص است یکپارچگی است........




صبا توکلی نژاد

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

آیینه ای معتقد


آیینه ای معتقد
روزها از پی هم میگذرند و ما با همه محبتی که به هم داریم نمیتوانیم گفتگویی گرم و صمیمی داشته باشیم .کنار یک میز مینشینیم
، آرنجهایمان را به میز تکیه می دهیم ، کتاب را در مقابل خود می گذاریم اما نمیتوانیم آن را با صدای بلند و با هم بخوانیم .
همیشه در اندیشه های اندوهبار خود غوطه می خوریم و تنها آشوب و درد خود را در دل دیگری می ریزیم . تنها تردیدها و نگرانی های یمان را می بخشیم و هیچ در قید این نیستیم که دیگری را چگونه خسته و فرسوده می کنیم و با تزریق تردیدهایمان نیرو های او را می گیریم و در میان خاموشی تب آلود و شرم زده مان منتظر می مانیم تا لطف خدا باز ما را دریابد.
پاکی ، ایمان ، صداقت و اعتماد ما همچو کودکی گرسنه ناله می کند و خود را به دیوار می کوبدو شیره جان ما را می مکد اما قطره ای اعتقاد و عشق و دوستی را نمی یابد و همچو گرسنه ای بی رحم چنگال بر دیوارهای جانمان می کشد . ما او را فدای اراده ضعیف ،ترس و انزوا طلبی خود می کنیم ،نکند تکانی بخورد و بی پروایی در جانمان بجنبد.
غرغر خلاقیت این بخش عظیم و هنرمندانه جانمان که به دنبال یک آری عمری دراز در خود فشرده شده است و به انتظار انفجار روح تمام عمر آماده باش بخشش بوده است ،عصبیمان می کند و ما همچنان دست روی دست گذاشته ایم و در اندیشه های کهنه خود غوطه ور هستیم .
خلاقیت وجودمان با تمامیت خویش تلاش می کند تا در پستوی های عمیق جان بجای هراس جنب و جوش و جسارت بریزد تا با قلم موی لذت ،هنر آفرینی کند و روح بی آلایش خویش را با وسعت دشتهای زندگی بیامیزد .خلاقیت وجودمان با تنی خسته و زخمی از سالهای بی بهره گی بدنبال پشتیبانی است که در کنارش بنشیند و در چشمانش پاسخی مثبت بیابد.
خلاقیت وجودمان با تمامیت خویش تلاش می کند تا در پستوهای عمیق جان بجای هراس ،جنب و جوش و جسارت بریزد تا با قلموی لذت هنر آفرینی کند و روح بی آلایش خویش را با وسعت دشتهای زندگی بیامیزد .خلاقیت وجودمان با تنی خسته و زخمی از سالهای بی بهره گی به دنبال پشتیبانی است که در کنارش بنشیند و در چشمانش پاسخی مثبت را بیابد.
خلاقیت ،اعتماد و اطمینان بدنبال همنشینی هستند تا قدرت شکستن انزوا را به آنها بدهند و در مقابل خود "آیینه ای معتقد "را ببینند. کسی که آنها را دوست بدارد ،بخاطر مهربانی روح پاکشان ،بخاطر آزادمنشی و شهامتشان و بخاطر اینکه می خواهند تا در عشق و پشتیبانی یک دوست همنشین شوند .کسی که می تواند در غنای زندگی با آنها شریک شود و با دستهای گل پرورش بذرهای سبز عشق و اعتماد و خلاقیت را در روح آنها بکارد .کسی که می داند اندیشه ها را بیش از شکفتن نباید ریشه کن کند . کسی که فضایل ما را برای فدا شدن در راه خود نمی بیند .کسی که نیازمندیهای با ارزش ما را می داند و حق شناسی ما را نسبت به خود در می یابد.
او به روح معصومانه و هنرمندانه انسان معتقد است و افسانه های مسموم کننده را نمی پذیرد و در نهایت پشتیبانی ،ما را همچون خود می سازد تا به تحقق رویاهای یکدیگر کمک کنیم . چرا که در تنهایی هر اوجی جایی اندک دارد .
"آیینه ای معتقد" حکایت جانی بخشنده است که بقای خود را در بقای دیگران ،در حمایت دیگران و در شکل بخشی به رویاهای دیگران می بینند.کسی که می داند شادی و عشق تنها در میان دوستان و اندیشه -های خلاق دیگران است که نمایان می شود و همچنین حقیقت باروری زندگی را در پیوند دستهای مهربان دوستی و عشق می یابد و در نهایت کسی که حقیقتا می داند که "خدا تنها در باروری زندگی است که تجلی می گردد1".
فروغ سمیعی