با زورقی از عشق تو همصحبت دریا شدم
رقصان چو موج سرکشی شیدا و بی پروا شدم
دل را به شوق آغشته ام بس کینه ها را کشته ام
از وسعت دریاچه ات من راهی دریا شدم
گفتی زمینی نیستی اشکی و آهی نیستی
بی شک تو آدم نیستی هرچند که من حوا شدم
الماس بر خورشید کشم تا شیشه ام چشمان توست
آنگه میان رقص نور امروز تا فردا شدم
با تو مکان ها رفته ام دریا دلان را دیده ام
جام حهان نوشیده ام هم دین و هم دنیا شدم
فروغ سمیعی