۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

یکپارچگی

قلمم را در میان انگشتان خسته ام در آغوش می کشم تا آن را با آهنگ درونم، با آوایی مبهم، با نوایی بی- ریا، با صدایی خسته از روزمره گی به رقص بر روی کاغذی در آورم که خود نمی داند بی جانی دو بعدی است که به جانداران جانی تازه می بخشد.
شروع به کشیدن می کنم؛ کشیدن اشکالی مبهم تر و پیچیده تر از ماهیت بشر. ذهنم را می گسترم، می خواهم خلاق باشم. در گوشه ای از کاغذ تصویری از دریایی می کشم که سعی دارد تلاطم امواج را در خود ببلعد. در گوشه ای دیگر از کاغذ کهکشانی پر ستاره می کشم که بی حرکت و در عین حال پویاست. در پایین کاغذ شروع به خلق تصویری از یک ساختمان می کنم، یک ساخته ی دست بشر، یک شیء که حتی سازنده اش نمی داند که متحرک است یا ایستا. در جایی دیگر گذر زمان را به رخ تصویر می کشم در قسمتی هم قفس باور و سرنوشت را یاد آور می شوم . هنوز جایی در بالای صفحه خالی است، انسانی می کشم استعاره از خودم، استعاره از نظاره گری گیج و سر در گم که نمی داند در چه چیز مستهیل شود. در باور های ذهنی؟ در زمان؟ در زندگی؟ در عشق؟ در جهان؟ منطق؟ رویا؟ سرنوشت؟... اما هیچ کدام پاسخگوی یک وجود بی نیاز نیازمند نیست!
تصویر را روی میز می گذارم از فاصله ی بیشتری به آن نگاه می کنم، تنها چیزی که مشخص است یکپارچگی است........




صبا توکلی نژاد

هیچ نظری موجود نیست: