۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

گرمای زندگی

ستاره شوق خنده داشت
و شب
برسنگ های غلتان خواب چشمه را می دواند
و مرگ
که آزموده تر از کودکیم بود
آزموده تر از خراش های قلبم
به بازخریدی زندگیم رضایت نداد

دل بست
به هجرت
و پیوست به کهکشان های دور
در برهوت تنهایی فضا

گرمای تن زندگی
پناه چشمان بی گناهم بود

نشستم ،تا جان را میهمان کنم
به شور زیستن
و هم دل شوم
با شوق پرواز

از کتاب سایه های آفتاب
زمستان 83 تهران

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

زبان شعر و شعریت شعر
زبان شعر زبان قبل از منطق است . قبل از آنکه زبان بعنوان یک حادثه تاریخی اتفاق بیافتد،جهان هستی به زبان شعر سخن می گفت زمزمه رودها ،وزش باد،رعدوتوفان،گفتگوی موجوداتجاندار و بی جان ،خداحافظی فصلها،پروازپرندگان ،همزبانی زمین و آسمان و هر آنچه اتفاق می افتد میان این و آن.آرایش کلامها پوشیده در ابهام و راز و رمزی بی هیچ پیچ و تاب در میان دوران در بیکرانگی زمان. آورد که به آن عالم معنایی لقب دادند.چرا که معنای تمامی نهادها ، نشانه ها و ترانه های جهان هستی بود.هستی ساخته شد و شعر زبان گویای جهان هستی شد.
بدنبال کشف حقایق جهان هستی با در آمدی بر دانش و رویکردی عقلانی برداشتهای نویی از حقایق آغاز شد. جهان تجزبه شد،زمان از بیکرانگی به کرانه مندی تبد یل شد.مکان معنایی در خور فهم انسان یافت .واقعیت ها پدید آمدند .هرچیزی در قالبی تعریف شد. اما شعر همچنان راه خود را می پیمودو به بعدهای جدیدتری از حقیقت دست می یافت.شعر درون هرچیزی را شجاعانه می کاویید ،عشق می شد ،کینه می ورزید،از فراق می گریست و در وصال شادمانه می خندید.گاه راهنما می شد،گاه نصیحت می کرد .گاه انسان را به اوج می برد و گاه زوال آدمی را می سرود.شعر آنچنان عاشقانه حقایق را طلب می کرد تا خود عین حقیقت شد و شاعر به عنوان واسطه ای پدید آمد تا با احساس خود شعر را بسراید و با تلاشی صادقانه، معصومیت آن را بیان کند .
شعر انسان را این اشرف مخلوقات را که در روی زمین به عشق واگذار شده بود به ارتفاع حقایق برد تاعشق را به اندازه واقعی خود ببیند و او را به کوششی بی پروا تشویق کرد تا بلوغ را برایش به ارمغان آورد .
بدینگونه انسانیت از دیدگاه زیبایی شناسی شعر معنایی دگرگونه یافت و در نهایت شعر که از دیدگاه کنش و دستاوردهای نسبیت ،نسبیتی تازه یافته ولرزش دل ،اندوه ،شادی ،غم،شعف ،هراس،شوق و از همه مهمتر عشق را که می رفتند تا دستخوش فراموشی گردند،نجات داده و به معنویت آن جانی تازه بخشد.
شعر با زبانی آسمانی و باستانی خود مدافع ارزشهای احساسی انسان شد.

فروغ سمیعی
.

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

صداقت ،احساس قلبی یا سیاست
صداقت به معنای راست گفتن نیست بلکه به معنی درست بودن است

دوستی می گفت من آدم صادقی هستم چو وقتی کار اشتباهی می کنم آن را کتمان نمیکنم .برای مثال اگر اتفاقا ظرفی از دستم بیفتد و بشکند بدون ترس تقصیر را به عهده می گیرم .به او گفتم راستگویی خصلت خوبی است اما به راستی تا چه اندازه تلاش میکنی که کاری را که انجام می دهی درست انجام دهی .گفت من که از روی قصد نمیخواهم به کسی ضرر بزنم .گفتم درست است تو آدم خوبی هستی که نمیخواهی به دیگران ضرر برسانی اما در مورد درستی و چگونگی درست کار هم دقت می کنی ؟خوب فکر کن و بعد بگو چند درصد ضررهای مادی و ناکامی های عاطفی و تجربیات غلط و دردآور زندگی ناشی از عدم توجه به درست انجام دادن آنها بوده است . منظورم این است که معنای صداقت تنها راستگویی نیست .معنای صداقت درست بودن است که راستگویی تنها بخشی از آن است اگر ما معنای حقیقی کلمات را بدانیم و آنها را همچون اجزایی از وجودمان به حساب آوریم رفتارها ،عکس العملها ،تجزیه تحلیل ها و برداشت های ما از مسائل متفاوت خواهد بود.این همان آگاهی است که برخی از جوامع به آن رسیده اند و آنرا در عمل پیاده کرده اند.
وقتی این آگاهی در وجودمان ریشه بدواند ،دیگر نیازی به فکر کردن و اندیشیدن در باره آن نیست .درست مثل بستن کفش است آیا ما به چگونگی بستن بند کفشمان می اندیشیم ؟خیر .آنرا درست و کامل انجام می دهیم چرا؟چون آنرا بطرز صحیح یاد گرفته ایم و آنقدر تکرار کرده ایم که جزعی از آگاهی ما شده است . حال تصور کن اگر این آگاهی در جزعی ترین کارهای روزمره ما ،در ساده ترین روابط شخصی و اجتماعی ما وجود داشته باشد اجتماع ما از چه فرهنگی برخوردار خواهد بود .و آیا دیگر نیازی به اتلاف انرژی برای بازسازی اشتباهات و توضیح آنها داریم ؟
صداقت یک کلمه نیست یک عمل است یک فعل است که وقتی در ما واقع شود،اعتقادات و اعمال ما را در بر گرفته و ما را بعنوان انسانهایی فرهیخته و با فرهنگ نمایان می سازد.

فروغ سمیعی

۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه

The goddes of the poem

The goddes of the poem calls
I take pencil and paper
I make up my hair
With flowers like words
And wear the necklace of rhyme

My hands shake
My heart beats

More naked than always
I close the door of house

Ashamed of powerlessness
I review , your live breath
My only answer


frough samiei
الهه شعر

الهه شعر صدایم می زند
مدادی بر می دارم و چند ورق کاغذ
گیسوانم را با گلهای واژه می آرایم
و گردنبند قافیه ها را بر گردن می آویزم

دستانم می لرزند
و قلبم در تلاطم طپش هایش می غلطد

برهنه تر از همیشه
درهای خانه را می بندم
و شرمگین از بی بضاعتی خویش
نفس های زنده تو را
که تنها جواب های من است
مرور می کنم
فروغ سمیعی

۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

تعهد هنرمند
یا حضور صادقانه هنرمند در اثرش
انعکاس عاطفه و اندیشه هر هنرمندی در آثارش برخاسته از جان اوست که خود نمودی است ازکنکاش ها و جستجوهایش در شناخت جهان هستی جهت دریافتن جایگاه و مرتبه خویشتن. آنچه که به جان و روح هنرمند تازه گی و بالندگی میدهد گستردگی نگرش هنرمند به مقوله زندگی و دغدغه های انسانی است .
به عبارت دیگر ،تجربه حضور در کاینات است که مبنای هستی بخش اثر هنرمند می شود .
دامنه عواطف و اندیشه های هنرمند او را بر می انگیزد تامسائل پیش و پا افتاده زندگی را کنار نهد و به بیان آنچه که هستی در آیینه وجودش نمایان می سازد بپردازد.این گستردگی وجودی ،هنرمند را از دایره تنگ و بسته آن "من کوچک" می رهاند و او را در جهت تثبیت خویش بعنوان یک واحد از جهان هستی سوق می دهد .
تمامی دغدغه های عاطفی و اندیشه های بشری یعنی آنچه را که ما بعنوان عشقٍ، آزادی،غم ،شادی وامید می شناسیم ،یکپارچه گی دنیای عاطفی و اندیشه انسان را می سازد و هرچه انسان به دغدغه های خویش نزدیکتر باشد زبان و بیانش عمیق تر و تاثیر برانگیز تر خواهد بود.
این اتفاق در هنرمند بعنوان شخصی که از استعداد هنری برای بیان خویش برخوردار است دو چندان است . هنرمند واقعی به دنبال کشف حقیقت عشق ، به انسان کامل می رسد از این رو نمی تواند از کمالی سخن بگوید که خود آنرا تجربه نکرده باشد.اگر اثر هنرمندی جدا از آنچه که در حقیقت اوست باشد،اثری انتزاعی خواهد بود با تاریخ مصرفی کوتاه.
هنر برگرفته از زندگی ، ویژه گی زندگی را دارد .پویا و رونده است و در پس هر نکته ای که بیان می کند ،مسائل حیاتی انسان با همه دامنه و وسعت را دارا است . بنابر این یک هنرمند نمی تواند در چهار چوب های کوچک زندگی با آمال و آرزوهای محدود بسر ببرد و یر در گریبان به سوگواری "من شکست خورده " "آرزوهای از دست رفته " "عشق های نا کام " و....بپردازدو آثاری عمیق و بزرگ که در معنای زندگی بگنجد را بیافریند.
هنرمند واقعی که با "آن" وجود خویش زندگی میکند و به دنبال وحدتی می گردد تا گسیختگی ها را یکپارچه کند و از آنها اثری بیافریند که بیانگر "حقیقت " باشد بنابر این هنرمندی که دچار گسیختگی افکار و اعتقادات است و آنچه را که می نویسد ،خود تجربه نکرده است ،اثری بدور از هرگونه حرکت و حیات را بوجود می آورد. در آثار او نمادها و نشانه ها در حد اضافات قرض گرفته است نه عناصری زنده و پویا . بنابر این هر آنچه را که قصد بیانش را دارد قبل از اینک معنا یابد در تنگناهای احساس و اندیشه هنرمند خفه می شود.
حضور هنرمند در آثارش ، حضور ضمیر نا خودآگاه اوست .جایی که انسان بدون ملاحظات و مقتضیات زمان ،تنها خود است و بس . عاطفه و اندیشه رها می شونند و پرواز کنان جهان هستی را می پیمایند و چیزها یی که با چشم و دل یک انسان معمولی دیده نمی شوند را دیده و به نمایش در می آورند.
بنا بر این حضور "صداقت و معصومیت انسانی " در وجود هنرمند و حضور وجود هنرمند در اثرش می تواند مهمترین سبب جاودانگی یک اثر باشد.
فروغ سمیعی

۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه


با زورقی از عشق تو همصحبت دریا شدم
رقصان چو موج سرکشی شیدا و بی پروا شدم

دل را به شوق آغشته ام بس کینه ها را کشته ام
از وسعت دریاچه ات من راهی دریا شدم

گفتی زمینی نیستی اشکی و آهی نیستی
بی شک تو آدم نیستی هرچند که من حوا شدم

الماس بر خورشید کشم تا شیشه ام چشمان توست
آنگه میان رقص نور امروز تا فردا شدم

با تو مکان ها رفته ام دریا دلان را دیده ام
جام حهان نوشیده ام هم دین و هم دنیا شدم

فروغ سمیعی