۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

گرمای زندگی

ستاره شوق خنده داشت
و شب
برسنگ های غلتان خواب چشمه را می دواند
و مرگ
که آزموده تر از کودکیم بود
آزموده تر از خراش های قلبم
به بازخریدی زندگیم رضایت نداد

دل بست
به هجرت
و پیوست به کهکشان های دور
در برهوت تنهایی فضا

گرمای تن زندگی
پناه چشمان بی گناهم بود

نشستم ،تا جان را میهمان کنم
به شور زیستن
و هم دل شوم
با شوق پرواز

از کتاب سایه های آفتاب
زمستان 83 تهران

۲ نظر:

Elyza Toronto گفت...

سلام خلنم سمیعی
وبلاگ جالب و پر باری دارید.امیدوارم که پویاوپر نشاط نوشتن در این وبلاگ را ادامه دهید.بزودی برایتان مطالب جالبی می فرستم که شاید برایتان قابل استفاده باشد.
در ضمن مقداری عکس واسلاید از طریق فرزند دوست مشترکمان برایتان فرستاده امالبته فلاش ان پر بود وجای زیادی نداشت .خوشحال می شوم شما را بیشتر ملاقات کنم .
با تشکرآزاده

irajebadi گفت...

با درود فروغ خانم سمیعی گرامی. ممنون که سر زدید. با درود به دوست ارزشمندم جناب معصومی عزیز. وبتان خواندیست آنرا جهت پیوند های فرهنگیمان لینک کردم. شاد و پیروز باسید.